کمیل جانکمیل جان، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 29 روز سن داره

شاهزاده کوچولویی به نام کمیل

کلاس شنا

امسال تابستون اسمتو نوشتم کلاس شنا. (البته توی مهد کودک) خیلی خوب بود و تو هم خیلی خوشت می‌اومد. کلی هم شنا کردن رو یاد گرفتی. خوبیش این بود که ترست از آب ریخت چون توی بهار که بهت می‌گفتم می‌خوام بنویسم بری کلاس شنا خوشحال بودی ولی وقتی جدی اسمت رو نوشتم می‌ترسیدی و می‌گفتی نمی‌رم. ولی وقتی رفتی خوشت اومد. آخر سر هم مسابقه شنا دادید و تو هم مدال گرفتی. اینم عکسای شنای شما   ...
27 دی 1391

خونه باباحاجی

خونه بابا حاجی یک حیاطی داره که تابستونا بابا حاجی توی اون می‌خوابه وقتی مامان‌جون خدابیامرز زنده بود اونجا مثل گلستون بود اما حالا به جز چند تا گلدون چیز زیادی از اون همه گلی که مامان‌جون با علاقه بهشون می‌رسید نمونده. خلاصه پارسال تابستون روژان دختر خاله معصومه استخر پلاستیکی بزرگشو آورده بود و وسط حیاط خونه باباحاجی پهن کرده بود و پر از آب کرده بود و خلاصه هر بچه‌ای که می‌اومد اونجا آبی به تن می‌زد. من هم تو رو بردم اونجا و انقدر توی استخر  با روژان بازی کردی که حسابی خسته شدی. کلی خوراکی هم در این فاصله بهتون دادیم تا قدرت داشته باشید با هم بازی کنید خلاصه خیلی خیلی بهت خوش گذشت و خوشحال بودی. و هم...
27 دی 1391

دوچرخه برات خریدم

برای تولد سه سالگی هدیه دوچرخه برات خریدم. خیلی نسبت به قدت بلند بود و من فکر نمی‌کردم به این زودی‌ها بتونی سوارش بشی ولی تابستون امسال بالاخره تونستی یک کم پا بزنی و دوچرخه‌سواری بکنی. قربون پا زدنت برم. چون نمی‌تونی کامل به پدال دوچرخه فشار بیاری نیم‌پا می‌زنی و خلاصه به هر زوی هست دوچرخه‌ات رو راه می‌بری. اینم عکس کمیل و دوچرخه‌اش ...
20 دی 1391

کمیل و برنامه‌های تلویزیونی

از بین برنامه‌های تلویزیونی برنامه رنگین‌کمون رو خیلی دوست داری و البته تو دوست داری هر cd یا برنامه‌ای که می‌بینی عروسک‌های قهرمان‌های داستانها رو داشته باشی مثلا بتمن، سوپرمن، اسپایدرمن، بنتن، و غیره. عروسک پنگول که مربوط به برنامه رنگین کمون هست رو هم خیلی دوست داشتی که داشته باشی من هم خریدم. اونو با خودت همه جا می‌بری مثلا پارک که می‌خواهیم بریم بغلت می‌کنی و با خودت می‌بری حتی با اون سرسره‌بازی هم می‌کنی، تاب هم سوارش می‌کنی. از برنامه‌های دیگه تلویزیون برنامه هزارو شصت و شونزده رو هم خیلی دوست داری (عمو پورنگ، گلدون خان، سلطان و غیره) اینم عکس تو و پنگول ...
20 دی 1391

محرم سال ۹۱

امسال محرم هم مثل سال‌های پیش من و تو باهم رفتیم بیرون تا تو دسته‌های سینه‌زنی رو ببینی و البته کمی هم زنجیر بزنی و طبل. خلاصه تو خیلی خوشحال بودی و از صبح زود لباس به تن آماده بودی تا با هم بریم بیرون. و وقتی برمی‌گشتیم خونه به طور مدام سؤال می‌کردی که کی دوباره به بیرون می‌رویم. قربون زنجیر زدنت برم. چون قدت کوتاه‌تر از بقیه بچه‌ها بود تو روی گذاشته بودند آخر دسته ولی انقدر مرتب پشت یر اونها راه می‌رفتی که نگو و نپرس. خلاصه محرم امسال هم گذشت. اینم عکسایی که  روز عاشورا از شما گرفتم   ...
20 دی 1391

کمیل جون به دنیا اومد

عزیزکم به دنیای جدید خوش اومدی کمیل عزیزم هنوز کمتر از ۲ ماه بود که مامان فهمیده بود که تو توی دل مامانی که مامان‌جون (مامان من) به رحمت خدا رفت. (۲۶ تیرماه ۱۳۸۷) این بدترین چیزی بود که ممکن بود اتفاق بیفتد و تنها امید مامان تو بودی و به خاطر تو تحمل این غم برای مامان خیلی راحت شد. مامانی روزهایی که منتظر اومدنت بودم خیلی سخت بود چون با فوت مامان‌جون خیلی تنها شده بودم. آخه مامانی هر روز می‌رفت و بهش سر می‌زد ولی حالا اون نبود. بالاخره روزها گذشتند مامان هر روز سر کار می‌رفت و برمی‌گشت. روزهای آخر که تو بزرگ شده بودی خیلی سخت بود ولی مامانی مجبور بود سرکار بره. روز ۶ آذر ماه ساعت ۱۷:۲۰ تو به دنیا اومد...
9 دی 1391

شب یلدای سال ۹۱

امسال شب یلدا رو خونه باباحاجی بودیم. من و تو رفته‌ بودیم اونجا. خاله هما و خاله محبوبه و دایی امیر هم آمده بودند. خاله هما خورشت کرفس و مرغ پخته بود. تو کلی هندوانه خوردی و انقدر با بچه‌ها (ساینا «دخترخاله» و یسنا «دختردایی») بازی کردی که حسابی خسته شده بودی. کلی آجیل و از این‌جور چیزهای مخصوص شب یلدا هم تهیه کرده بودند که کنار هم خوردیم و خیلی خوش گذشت. خلاصه اون شب حدودای ساعت ۲ بود که خوابیدیم. من و تو موندیم خونه باباحاجی. اینهم عکسایی که توی مهد به مناسبت شب یلدا از شما گرفتند. پسرم یلدات مبارک ...
9 دی 1391

مسافرت من و تو به شمال

۳۰ فروردین بود که از محل کار مامان با همکارای مامان رفتیم شمال (فریدون کنار). من شما رو هم همراه خودم برده بودم. خیلی خوش گذشت تو اولین بارت بود که دریارو می‌دیدی. ولی یک کم هوا سرد بود. و باید لباس می‌پوشیدی تا بتونی لب دریا بازی کنی. خلاصه سه روز خاطره‌انگیز رو با همکارا توی شمال داشتیم. و به من و شما خیلی خیلی خوش گذشت. چندتا از عکسهاتو هم می‌ذارم برای یادگاری. امیدوارم بازم قسمت بشه و باهم سفرهای زیادی بریم پسر قشنگم. کمیل لب دریا کمیل توی حیاط ویلا تو و سارینا (دختر همکار مامان) کنار دریا تو و سارینا (دختر همکار مامان توی ویلا) ...
3 دی 1391

تو و موتور چاق بابایی

اینم عکس تو و موتور چاق بابایی آخه تو به بابا گفته بودی دوست داری موتور چاق سوار شی برای همینم بابایی رفته بود و موتورش رو فروخته بود و به قول تو موتور چاق خریده بود. تو خیلی خوشحال بودی و خیلی این موتورو دوست داشتی و به بابایی می‌گفتی که موتور چاق منه. بابا هم قبول کرده بود که مال تو باشه.   ...
3 دی 1391

باهم رفتیم شهر بازی

تابستون امسال و پارسال دو سه بار با هم رفتیم شهر بازی تو خیلی خوشحال بودی خیلی ذوق زده شده بودی و می‌خواستی همه بازی‌ها رو سوار بشی من هم تمام بازی‌هایی که به سن تو می‌خورد رو بلیطش رو گرفتم و همه را سوار شدی و بعضي‌ها رو که بیشتر خوشت اومده بود دو یا سه بار سوار شدی. خلاصه به دوتاییمون هم خیلی خیلی خوش گذشت. این هم عکسهای شما از شهر بازی. اینجا سوار کشتی شدی اینجا سوار اسب شدی اینجا توی ترن نشستی اینجا توی قو نشستی ...
3 دی 1391
1